تبليغاتX
::<-.........................صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . صبوری می کنم و لبخند می زنم روزی . نتیجه ی این صبوری را خواهم گرفت . ->



 

خسته ام از همه ، خسته از دنیا !
آسمان بشنو از قلب ِ من این صدا !
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم !
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو !

درهم مشکن زنجیر  ِ مرا ، بهتر که شَوَم رسوا !
رفتم من که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا !


 

خسته ام از همه ، خسته از دنیا !
آسمان بشنو از قلب ِ من این صدا !
ای زندگی بیزار از تواَم ، بیزار از این عالم !
بیگانه ام با سیمای تو ، دیوانه ی دنیای تو !

درهم مشکن زنجیر  ِ مرا ، بهتر که شَوَم رسوا !
رفتم من که دگر با دست شما ، پنهان شوم از چشم دنیا !

                                                            

                                                     خواننده : فرهاد

 

 


 

 من اگر صدا داشتم در این گلو ...

 

 

 

دَست های  ِ مرا اگر توانی بود وُ پاهایم را اگر جانی ، بی رحمی ِ این باد را می ایستادم ، مُحکم . نمی گذاشتم ، هرگز نمی گذاشتم این آخرین خیال ِ کوچک ِ در دلم مانده را ببرد با خود ، تا آن دورها . گیسویم اگر زیبا بود  وُ  گلی داشتم اگر که می نشاندم رویش ، دخترک ِ همسایه دیگر نه کابوس ِ شبانه هایم که همبازی ِ لحظه های تنهایی ام می بود . وَ این چشمهای همیشه پشت عینک مانده که درد می کند از زیادی ِ  پنهان کردن ِ اشک ، اگر خوب بود وُ خوب می دید ، من دیگر غمگین ِ  ندیدن ِ درخت های ِ آن طرف ِ کوچه نبودم ، که شادمانه می نشستم وُ نقاشی شان می کردم همه را ...

 

 

من اگر صدا داشتم در این گلو ، نَه بغض ، همه ی خواستن ِ دلم را فریاد ِ این هوهوی ِ بی رحمانه ی باد می کردم وُ هرگز ، هرگز نمی گذاشتم این آخرین خیال ِ کوچک ِ در دل مانده را ببرد با خود ، تا آن دورها ...

 

 

 

 

                                                                          سپیده

                                                          ( دلم برای باغچه می سوزد )

 

 

 


 

 کاشکی ... رُمان ... بی دغدغه ...

 

 

 

 

خواهری حوصله اش سر رفته بود ، گفت رُمان برام بیار . براش رُمان از کتابخونه گرفته ام ، هی داره می خونه و هی من هم توی این استرس ِ امتحان ها ، هوس کرده ام بشینم تموم ِ اون رمان هایی که دوستشون دارم رو از نو بخونم . خیلی رمان ِ فارسی خوندم ، اما چند تاشون رو خیییلی دوست دارم . " پنجره " رو نُه سال پیش خوندم . اونم نه یه بار ، بلکه چهار پنج بار . هنوز که هنوزه ، اون اتاق ِ دنج ِ مینا رو دوست دارم . اون عشقش به بچه های شوهرش . عشق ِ شوهرش به اون . پیشرفت ِ مینا در کنار  ِ شوهرش . اون دلواپسی و شب زنده داری های کاوه ، موقع ِ شب زنده داری های شب های امتحان ِ مینا . دلم می خواد بازم بخونمش . البته پارسال کتاب ِ دومش رو هم خوندم ، اما اصلاً به دلم ننشست . یه جوری بود .

 

 

از رمان هایی که خونده ام ، "پنجره" ، "سالهای بی کَسی" ، "صبح دلداده " ، "یاسمین" رو خیلی خیلی دوست داشتم . البته ممکنه چند تای دیگه هم باشه ولی الآن یادم نمیاد ( یه بَدی که من دارم اینه که هیچ وقت اسم  ِ کتاب ، اسم  ِ فیلم ، اسم  ِ شخصیت های کتاب و فیلم ، و قیمت ِ اجناس یادم نمی مونه ) . موقعی که داشتم "یاسمین" رو می خوندم ، با بی خیالی ها و شوخی های کاوه ، هی می خندیدم و بدون ِ توجه به اینکه اطرافیان ممکنه به عقلم شک کنند ، هی میون ِ سکوت ، گاه و بیگاه ، پُقی می زدم زیر  ِ خنده . اما وقتی رسیدم سر  ِ زندگی ِ آقای هدایت و عشقش به یاسمین و قلب ِ شکسته اش ، اینقدر زار زدم که نگو . دست ِ خودم نبود . همون شب اینقدر گریه کردم که پلک هام ورم کرد . وقتی ویولون زدن ِ آقای هدایت و اون فضای پر از غم رو مجسم می کردم ، حالی پیدا می کردم انگار نشسته برای من درد دل می کنه و دارم صدای ویولون زدنِش رو می شنوم .

 

 

کاشکی این روزها هیچ فکری نداشتم و می تونستم بشینم از دوباره ، "سالهای بی کَسی" رو بخونم .

 

 

 

 

 

پ . ن :

حتماً الآن می گید اگه اسم ها یادت نمی مونه ، چرا اینا رو دقیق گفته ای ؟

والا همه چیز رو یادَمه فقط اسم ها . اینقدر رمان خونده ام که نگو ، اما اسم ِ هیچ کدوم رو به یاد ندارم . در مورد ِ این اسم ها هم ، همین الآن رفتم کتاب ِ یاسمین رو نگاه کردم و اسم ها رو اینجا نوشتم. البته این رو هم بگم که فقط اسم  ِ شخصیت های اصلی ِ "پنجره" تا حالا یادم نرفته .

 

 

و . ن :

من همه نوع کتاب دوست دارم . علمی ، روانشناسی ، آموزشی ، رمان و ... . هر کدوم جای خودشون رو دارند . شاید بعضی ها فکر کنند با خوندن ِ رمان ، وقت ِ آدم تلف می شه ، اما من چنین فکری نمی کنم . اول اینکه از خوندن ِ رمان لذت می برم ، دوم اینکه غیر  ِ ممکنه من از یه کتاب ، یه نکته ، یه جمله ، یه تجربه ، نکشم بیرون . حالا می خواد اون کتاب علمی باشه ، می خواد داستان باشه . فرق نمی کنه . من توی رمان ، به همه چیز توجه می کنم . به طرز  ِ جمله بندی ، طرز  ِ حرف زدن ِ آدم ها ، بعضی لغات ، تجربه ها ، عشق و ...

 

 

ب . ر :

راستی !

بهتون نگفتم که همون کیبوردَم که خواستم با شیر تـقویتش کنم ، به ملکوت ِ اعلاء پیوست .

 

 

 

 


 

 

 

 

                     

 

 


 

 

 من یک بشقاب اضافه می گذارم

 

  

 

 

سلام آقای مرگ !

درست به موقع آمدید.

من و تنهایی ، این روزها ،

در یک بشقاب غذا می خوریم.

البته من میز را می چینم ،

بعد او ظرف ها را می شوید.

 

اگر می خواهید امشب با ما شام بخورید ،

حرفی نیست.

من یک بشقاب اضافه می گذارم ،

شستن ظرفتان را نمی دانم...

 

 

 

                                                   بهاره رضایی

                        ( کتاب ِ "درست همین امروز باید تیربارانم می گردی" )

 

 

 

  

 

 


 

 

کليه حقوق اين وبلاگ متعلق به سازنده و دارنده ی آن است!
کپى بردارى از مطالب وبلاگ با ذکر منبع مجاز می باشد

DeSigneD By: www.Naazanin.Com